|
خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود… باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود ..پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه این مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت شیرینی هم خرید… اون خانم نشست رو یه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم با خیال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه. کنار دستش ..اون جایی که پاکت شیرینی اش بود .یه آقایی نشست روی صندلی کنارش وشروع کرد به خوندن مجله ای که با خودش آورده بود .. وقتی خانومه اولین شیرینی رو از تو پاکت برداشت..آقاهه هم یه دونه ورداشت ..خانومه عصبانی شد ولی به روش نیاورد..فقط پیش خودش فکر کرد این یارو عجب رویی داره ..اگه حال و حوصله داشتم حسابی حالشو میگرفتم … هر یه دونه شیرینی که خانومه بر میداشت ..آقاهه هم یکی ور میداشت . دیگه خانومه داشت راستی راستی جوش میاورد ولی نمی خواست باعث مشاجره بشه وقتی فقط یه دونه شیرینی ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا این آقای پر رو و سوء استفاده چی …چه عکس العملی نشون میده..هان؟؟؟؟ آقاهه هم با کمال خونسردی شیرینی آخری رو ور داشت ..دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه و..نصف دیگه شو خودش خورد.. اه ..این دیگه خیلی رو میخواد…خانومه دیگه از عصبانیت کارد میزدی خونش در نمیومد. در حالی که حسابی قاطی کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصبانی رفت برای سوار شدن به هواپیما. وقتی نشست سر جای خودش تو هواپیما ..یه نگاهی توی کیفش کرد تا عینکش رو بر داره..که یک دفعه غافلگیر شد..چرا؟ برای این که دید که پاکت شیرینی که خریده بود توی کیفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>> فهمید که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد. اون یادش رفته بود که پاکت شیرینی رو وقتی خریده بود تو ی کیفش گذاشته بود. اون آقا بدون ناراحتی و اوقات تلخی شیرینی هاشو با او تقسیم کرده بود. در زمانی که اون عصبانی بود و فکر میکرد که در واقع آقاهه داره شیرینی هاشو می خوره و حالا حتی فرصتی نه تنها برای توجیه کار خودش بلکه برای عذر خواهی از اون آقا هم نداره.
چهار چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر هست . سنگ: بعد از این که پرتاب شد دشنام: .. بعد از این که گفته شد.. موقعیت: …. بعد از این که از دست رفت زمان: … بعد از این که گذشت و سپری شد
اين رمان بسيار زيبا و عاشقانه مربوط به سال 1354 داراي 40 و خورده اي فصل من اصلا رمان تو عمرا نخونده بودم وقتي اين را خوندم حال كردم عاشقش شدم همش خوندم البته فصل 11 خودم عاليه براتون فصل اول كه از همش عالي تره بقيه اش هم از اين عالي تره ميزارم اگه خوشتون اومد بقيه اش ميزارم البته تو يه وبلاگ بود من براتون كنار هم ميرام اونجا هم هنوز كامل نزاشته وبلاگ زشت و زيبا ماجرا از يك شب سرد اسفند ماه سال ۱۳۵۴ شروع شد. بالاخره بعد از دو روز زحمت شبانه روزي ,كار تزيين خونه و تدارك تولد تموم شد . درست چند ساعت قبل از جشن.من كه حسابي خسته و كثيف شده بودم به امير پسر داييم كه كه تولدش بود و اين همه زحمت رو به خاطر جشن تولد اون كشيده بودم. گفتم : من ميرم خونه . يه دوش ميگيرم . لباسام رو عوض ميكنم و بر ميگردم .امير با اصرار ميگفت : تو خسته اي خب همين جا دوش بگير لباس هم تا دلت بخواد ميدوني كه هست . من بهانه آوردم و بالاخره قانعش كردم كه بايد برم و برگردم.راستش اصل داستان مسئله كادويي بود كه بايد براش ميگرفتم ،به هر صورت خودمو به خونه رسوندم و بعد از يه دوش آبگرم كه بهترين دواي خستگي من تو اون لحظه بود ، لباس پوشيدم و آماده حركت شدم. چون قبلا تصميم خودم را در مورد كادو گرفته بودم سر راه يه سرويس بروت كه شامل ادكلن ،عطر و لوسيون بعد از اصلاح بود و خودم يه ست مثل همون رو قبلا خريده بودم . گرفتم و به سمت خونه دايي راه افتادم. هوا خيلي سرد بود و خيابونا حسابي يخ زده بود ، جوري كه . من كه بين بچه ها تو رانندگي به بي كله معروف بودم جرات نكردم خيلي شلتاق بزنم. راستش با اينكه تازه هفده سالم بود اما دو سال بود خودم ماشين كه داشتم يعني از پونزده سالگي و رانندگي ميكردم البته بدون گواهينامه .بهر صورت كمي دير رسيدم و تعدادي از مهمونها اومده بودند مسئول موزيك من بودم و دير كرده بودم. نميدونم چه مرگم شده بود در حاليكه هوا بشدت سرد بود من احساس گرماي شديدي ميكردم. از در كه وارد شدم همه يه جيغ بلند و ممتد كشيدن و به اين وسيله ورود من رو خوشامد گفتن راستش از اونجايي كه من خيلي شيطون و در عين حال فعال بودم همه يه جورايي منو تحويل ميگرفتن .من مركز موزيك هاي دست اول بودم و هرچي موزيك تاپ ميخواست تو بازار بياد .حداقل يه هفته قبلش تو بساط من ميتونستي پيداش كني . البته به همه اين خواص خوش سرو زبوني منو رو هم اضافه كن . به هر صورت با تشويق بچه ها پشت دستگاه استريو رفتم در همين حال به امير كه منو تا پشت دستگاه همراهي ميكرد گفتم من زبونم داره از حلقم در مياد. يه نوشيدني خنك ميخوام سعيد چشم بلند بالايي گفت و بعد از چند لحظه يه ليوان شربت آبليمو كه قطعات يخ توش ملق ميزدن . داد دست من . منم لا جرعه سر كشيدم بي خبر از اينكه توي ليوان ودكا هم ريختن.همه ميدونستن من تو زندگيم اهل دو چيز نيستم يكي سيگار و دومي مشروب .اما براي اينكه سر بسر من بزارن با اين پلتيك وبا استفاده از تشنگي شديد من اون شب يه ليوان ودكا به خورد ما دادن.بهر صورت با گرم شدن كله من مجلس هم حسابي گرم شده بود .يه سري موسيقي تاپ از سري نان استاپ ها كه تازه به دستم رسيده بود بچه ها را حسابي كوك كرده بود .در همين زمان داشتم فكر ميكردم براي اينكه بچه ها يه كم خستگيشون در بره يه موزيك تانگو بزارم كه يكي از بچه ها به طرفم اومد و گفت : من دوتا آهنگ جديد آوردم كه البته شما بايد شنيده باشين يكيش مال ستار ودومي رو ابي خونده اگه ميشه اين دوتارو بزارين. راستش جا خوردم آهنگ جديد از ستار و ابي .پس چرا بدست من نرسيده . بدون اينكه خودمو لو بدم گفتم آره آره دارم بزار ببينم . كه گفت : فرقي نميكنه اينم مال شماست. من نگاهي كردم و با تشكر نوار رو گرفتم و تو دستگاه انداختم .تا اومدم به خودم بجنبم ديدم هركس يه پارتنر انتخاب كرده و با اورتور آهنگ شروع كرده به رقصيدن .هر چي چشم انداختم ديدم كسي نيست كه من با هاش برقصم نا اميد داشتم پشت دستگاه بر مي گشتم كه ديدم دختر داييم نازيين يه كوشه نشسته و سرش رو انداخته پايين و داره گلهاي قالي رو نگاه ميكنه. به طرفش رفتم و گفتم افتخار مي........سرش رو بلند كرد ولبخند تلخي زد ،درست همين موقع چشمامون تو هم گره خورد....ستار مي خوند آه اي رفيقآه اي رفيق نان گرم سفره ام راباتو قسمت كردم اي دوست هرچه بود از من گرفتيغير آه سردم اي دوستآه اي رفيقآه اي رفيقمن و نازي با هم ميرقصيدم اصلا متوجه دور ورمون نبوديم. البته بعدا فهميديم كسي هم متوجه ما نبوده. من گيج و مبهوت از حالتي كه بهم دست داده بود به نازي گفتم : من يه جوري شدم. اونم در حاليكه اشك تو چشماش جمع شده بود مستقيم تو چشمام نگاه ميكرد گفت : من مدتهاست تو رو دوست دارم. اما....دستم رو آرام رو لباش گذاشتم ودوباره بغلش كردم.در همين زمان آهنگ دوم نوار كه ابي خونده بود شروع شد.نازي ناز كن كه نازت يه سرو نازهنازي ناز كن كه دلم پر از نيازهشب آتيش بازي چشماي تو يادم نمي ره هر غم پنهون تو يه دنيا رازه...منو با تنهاييام تنها نذار دلم گرفته بله اسير شديم و رفت اسير دو تا چشم سياه كه دوتا ستاره درخشان وسطش سو سو ميزد ما اصلا متوجه نبوديم دور و ورمون چي ميگذره . بچه ها خودشون موزيك ميگذاشتن و ميرقصيدند. جيغ و داد ميكردند اما نه من و نه نازنين اصلا اونجا نبوديم ، كجا بوديم ؟ اينو فقط كسايي ميفهمند كه عاشق شدند. تو ابرا ، تو آسمونا ، تو كهكشون ، نميدونم ، توصيفش خيلي مشكله.بچه ها به خيال اينكه ودكا هه دخلم رو آورده با هام كاري نداشتن. اينقدر شلوغ بود حتي متوجه نشدن كه منو نازنين چنان دستامون تو هم گره خورده كه عظيم ترين نيروها هم نميتونن اونارو از هم جدا كنن.دستاش تو دستم بود ،داغ داغ.اما اين داغي فقط بخش كوچيكي از حرارت سوزان عشقي بود كه تو رگ وريشه هاي وجودمون خونه كرده بود.واقعا عجب چيزي اين عشق .يه نگاه و اين همه حرارت اين همه شور ، اين همه عشق.داشتم ميسوختم...كه نازنين به دادم رسيد و گفت : ميخواي بريم توي حياط . حس كردم هم براي فرار از اين شلوغي كه تا ساعتي پيش كشته و مردش بودم اما حالا ميخواستم هر چه زودتر ازش فرار كنم و هم به خاطر حراراتي كه از درونم بيرون ميزد اين بهترين راهه . بلند شدم و با هم به حياط رفتيم.برف همه سطح باغچه ها و سطح سنگ چين حياط رو پوشونده بود با اينكه بنظر ميرسيد هوا خيلي سرد اما نه من و نه نازي احساس سرما نمي كرديم.. روي تاپ فلزي كنار حياط كه زير يه آلاچيق قشنگ كه دايي خودش درست كرده بود نشستيم و همديگر رو بغل كرديم.در حاليكه سر نارنين رو روشونه ام گرفته بودم قطره اشكي كه از چشم اون خارج شده بود رو گونه من نشست .سرش رو ميون دوتا دستام گرفتم و در حاليكه با انگشتهاي اشاره ام اشگهاش و پاك ميكردم گفتم : گريه ميكني. بغضش تركيد وگفت: ميدوني چند وفت تو رو دوست دارم ؟ ميدوني چقدر سعي كردم كه تو متوجه بشي كه يكي توي اين دنيا هست كه عاشق تو ؟ وميخواد با تو زندگي كنه و بميره ؟چند بار با خودم گفتم , غرور كنار ميزارم وبهت ميگم كه دوستت دارم اما هر بار ......براي دومين بار در طول اون شب انگشتم رو روي لبهاش گذاشتم و اون چشماشو بست وسكوت كرد ، آروم اشكهاي بيرون ريخته شده از چشماي بسته اش را پاك كردم وچشماش رو بوسيدم و..........ساعتها بيرون توي حياط خانه بدون اينكه احساس سرما بكنيم با هم گفتيم و گفتيم و گفتيم.تا بالاخره ازسرو صداي مهمونا متوجه شديم مهموني تموم شده. به همين دليل به محل مهموني برگشتيم هيچكس متوجه غيبت طولاني ما دوتا نشد . هيچكس اونشب نفهميد كه چه بر دل من و نازنين گذشت .هيچكس حرارت عشقي كه سالها ما رو در خودش سوزند و مي سوزونه حس نكرد .اونشب فقط من ،نازي و خدا ميدونستيم چه برما گذشت .و اونشب فقط خدا ميدونست در آينده چه بر ما خواهد گذشت.پايان فصل اول خدايي قشنگه وقت بزاري بخوني مي فهمي فصل دوم~~~~~~~ خداي چه كنم؟..... بايد رفت......... اما كو پاي رفتن ؟..........كجا ميشه رفت بدون دل ؟.........................چگونه ؟....... اون هم بدون دلدار ؟...........چشمان نازنين التماس ميكرد.......... نرو ........ واين غصه ام را بيشتر ميكرد.....دلم توسينه فشار مياورد. كه بمان .....نرو.......پاهام توان حركت را نداشتن........اما بايد ميرفتم . ساعت نزديك چهار صبح بود. امير گفت كجا ميخواي بري . خب يه استراحتي همين جا بكن . فردا هم كه جمعه است وتعطيل.پاهام شل شد. به تعارف گفتم : نه بايد برم.......(اي لعنت بر اين تعارفات)...... بر خلاف انتظار من كوتاه اومد و خيلي خالصانه گفت : هر جور راحتي.انگار يك تشت گنده آب سرد رو سرم خالي كردن . و ا رفتم برقي كه تو چشم نازنين بعد از تعارف امير پيدا شده بود يكمرتبه خاموش شد. چه بايد ميكردم. بالاخره در حاليكه به خودم به خاطر تعارف احمقانه اي كه كرده بودم لعنت مي فرستادم . خداحافظي كردم و از خونه دايي اينا كه تو خيابون دربند بود بيرون اومدمسوار ماشينم شدم و مدتي سرم رو رو ي فرمون گذاشتم اصلا قدر ت حركت نداشتم بالاخره بعد از مدتي ماشين رو روشن كردم و راه افتادم اصلا حال خونه رفتن نداشتم واسه همين راهمو دور كردم در حاليكه به طور معمول بايد از جاده قديم شمرون سرازير ميشدم به طرف پايين . راهم رو به طرف خيابون پهلوي وسپس اتوبان شاهنشاهي كج كردم (ما اونموقع هنوز تو سي متري نارمك مي شستيم)اتوبان بشدت يخ زده بود طوري كه با هر ترمز يه چيزي حدود پنجاه تا صد متر ماشين رو زمين سر ميخورد .در سكوت كامل و آرام رانندگي ميكردم. مثل بچه آدم . جوري كه اصلا از من بعيد بود .تو فكر بودم و اصلا متوجه محيط اطراف نبودم كه يه مرتبه به خودم اومدم و ديدم جلوي در خونه هستم . ساعت كمي از شش صبح گذشته بود.وقتي در خونه رو باز كردم پدرم رو ديدم كه داشت آماده ميشد بره كله پاچه بگير .......سلام كردم........جواب سلامم رو داد و گفت : چه عجب سحر خيز شدي؟ ظاهرا متوجه نشده بود كه تازه از راه رسيدم.ادامه داد : مهموني ديشب خوش گذشت .گفتم بد نبود پرسيد: كي اومدي خونه ؟ گفتم : الان.....يه نگاهي به من كرد وگفت : پس خيلي خوش گذشته .... خنده دوستانه اي كرد و رفت دنبال كله پاچه. منم يه راست رفتم تو اتاقم و همونجور خودم رو پرت كردم تو رختخواب . خيلي زود خوابم برد نزديكيهاي پنج بعد از ظهر بود كه با صداي مادرم از خواب بيدار شدم. در حاليكه با متكا آرام به پك و پهلويم ميزد، ميگفت : بلندشو چه قدر ميخوابي. مگه كوه كندي .....بلند شو ....يا الله بلند شو........بعد اضافه كرد ، اين دوستان ناشناستم كه پاشنه تلفن رو صبح تا حالا از جا كندن......حرفم نميزنن كه آدم ببينم دردشون چيه ؟با خودم فكر كردم .من كه دوستي ندارم كه نتونه با مادرم حرف بزنه .......پرسيدم : كس ديگه اي زنگ نزد.....گفت نه......پرسيدم هيشكي ؟......گفت : اصول دين ميپرسي ؟ و ادامه داد. گفتم نه...... فقط.......گوشام تيز شد.فقط چي ....فقط برادر زاده عزيزم فيلش ياد هندستون كرده بود تلفن زد حال عمه اش را بپرسه.....بنظر شما اشكالي داره يا بايد از شما اجازه مي گرفت......اينو كه گفت يه مرتبه برق از كلمه پريد . نازنين بود زنگ ميزد .......بلافاصله از جام بلند شدم و بعد از يه دوش سريع السير شماره خونه دايي اينارو گرفتم.به زنگ دوم نرسيد صداي نازنين رو از پشت تلفن شنيدم.با بغض گفت : كجايي ؟ گفتم : به خواب مرگ فرو رفته بودم دستپاچه گفت : خدا نكنه گفتم الان حالم از صدتا مرده ام بدتره نميدوني ديشب با چه جون كندني دل از خونه تون كندم.......اين امير نامردم كه دوباره تعارف نكرد . نازي گفت : احمد نميتونم دوري تو رو تحمل كنم .تو رو خدا ، ....تورو ..... خدا هرجوري ميتوني خودتو به من برسون .بهش گفتم : منم مثل تو . بعد نگاهي به ساعت كردم پنج و چهل دقيقه بود براي ساعت شش ونيم سر پل تجريش قرار گذاشتيم. با سرعت لباس پوشيدم و آماده حركت شدم .كه مادرم جلوي در يقه ام را گرفت و گفت : شازده پسر كجا..... ما هم مادرتيم مثل اينكه ها.سهمي داريم . تو كه دايم يا اينور و اونوري يا وقتي هم خونه اي خوابي . يه ماچ كردمش و گفتم ما كه در بست كوچيك شماييم . تازه بخشش از بزرگونه. خنده اي كرد وگفت : برو ...برو كه تو اگه اين زبون نداشتي كه اين همه گلو گير دختراي مردم نميشدي ،برو .....برو كه طرف منتظره ........بنده خدا نميدونست ايندفعه اين منم كه صيدم نه صياد........پايان فصل دومادامش.... لطفا همشو بنويس كه من تبديلش كنم به pdf يا اگر خودت ميتوني زحمتشو بكش...بايد جالب باشه...امروزي جون كسي خوشش نيومد براي چي خودمون زحمت بديماز خونه خارج شدم و پس از خريد چند شاخه گل سرخ به طرف سر پل تجريش حركت كردم.جمعه شب بود و سر پل خيلي شلوغ .اصلا جاي سوزن انداختن هم نبود .مونده بودم نازنين رو توي اون شلوغي چه جوري پيدا كنم .كه ديدم يكي به شيشه ماشين ميزنه.نگاه كردم ديدم نازنينه. گلها رو از روي صندلي برداشتم كه اون بنشينه.وقتي در رو بست گلها رو به اون دادم و راه افتادم به طرف خيابون پهلوي ، به اين اميد كه از اون شلوغي نجات پيدا كنيم.اما پهلوي هم شلوغ بود با استفاده از يك كوچه فرعي كه بخوبي ميشناختمش خودم رو به زعفرانيه رسوندم به طرف پارك وي رفتم . سر سه راه تله كابين دور زدم و يعد از قطع مجدد پهلوي وارد اتوبان شاهنشاهي شدم و با هر زحمتي بود خودم رو به خيابون فرشته رسوندم.نزديك تريايي كه صاحبش از دوستام بود ماشين رو پارك كردم و وارد اون شديم.با سفارش ويژه دوستم يه جاي دنج و آروم برامون آماده شد و ما اونجا آروم گرفتيم.دستان نازنين رو گرفتم واونا رو بوسيدم. اشك توي چشمام حلقه زده بود واينبار او ن بود كه اشگهاي مرا با سرانگشتهاي خودش عاشقانه پاك ميكرد. از روبروي من خودش رو به كنارم رسوند وسرش رو توي بغلم گذاشت.موهاي مشكي بلند وصاف كه خيلي ساده اونارو روي دوشش ريخته بود .صورتي كشيده با ابروهاي بهم پيوسته،نه سبزه بود نه سرخ و سفيد بر عكس خواهرا و برادرش ، چشمانش كه منو گرفتار كرده بود سياه بود .عين موهاش. قد بلد بود،تقريبا هم قد بوديم البته او چند سانتي از من كوتاه تر بود.بغلش كردم.گفت احمد من ميترسم.در حاليكه توي بغلم ميفشردمش ،پرسيدم ، از چي ؟از اينكه نكنه خوابم و دارم خواب ميبينم. نكنه به خودم بيام وببينم همه اش خواب وخياله و تو مال من نيستي.سرش رو بالا گرفتم تو توچشماش نگاه كردم و بعد بهش گفتم چشمات رو ببند بعد اونو بوسيدم. يك بوسه گرم و طولاني .اونهم من رو ميبوسيد . بعد از چند دقيقه دوباره سرش رو تو دستام گرفتم و گفتم : چشماتو باز كن. چشماش رو باز كرد.گفتم خب : خوابي ؟گفت : نه .دستاش رو توي دستام گرفتم و دوباره اونارو بوسيدم وگفتم : مطمئن باش خواب نيستي و خواب نمي بيني. اينبار او دست دور گردن من انداخت و مرا بوسيد.تريا پاتوق عشاق بود به همين دليل دور هرميز يه ديواره يك متر ونيمي بود كه وقتي مي نشستي كسي نمي تونست داخل رو ببينه ، از طرفي گارسون ها هم ميدونستند تا صداشون نزدن نبايد مزاحم بشن. به همين دليل بعد از مدتي از نازنين پرسيدم چي ميخوري تا سفارش بدم.از من پرسيد تو ديشب تا حالا چيزي خوردي ، با خنده گفتم آره غصه. و بعد پرسيدم تو چي گفت: منم مثل تو پس سفارش اولين شام مشتركمون رو دادم جوجه كباب، كه غذاي مورد علاقه نازنين بود . اينو بار ها از زبان دايي شنيده بودم. آخه نازنين عزيز دردونه دايي بود .دايي سه تا دختر و يه پسر داشت . اما نازنين گل سر سبد اونا بود دليلش هم اين بود كه همه بجه هاي ديگه دايي بغير از نازنين به زن دايي شبيه بودن و فقط اين نازنين بود كه به خانواده ما كشيده بود يادم رفت بگم . ما دوتا شباهت زيادي به هم داشتيم. منهاي گيسوان بلند نازنين مشخصاتمون تقريبا يكي بود.تا ساعت يازده شب همونجا نشستيم و نجوا كرديم.نازي اون شب تولد يكي از دوستاش بود و دايي اينا فكر ميكردن اون به جشن تولد رفته واسه همين من حدود يازده ونيم اونو نزديك خونشون پياده كردم و آنقدر ايستادم تا وارد خونه شد . اون قبل از اينكه پياده بشه به من گفت : كي مياي پيشم. آدرس دبيرستانشون رو گرفتم و بهش گفتم ساعت ۱ فردا خودم ورو بهشمي رسونم.فكر ميكردم حالا كه چند ساعتي باهم بوديم شايد دلم كمي آرومتر شده . اما وقتي داخل خونه شد و در رو پشت سرش بست همه غم دنياي دوباره به دلم برگشت خدايا چيكار بايد بكنم . تحمل حتي يه لحظه بدون اون برام غير ممكنه.چرا كسي خوشش نيومد ؟ من كه خيلي لذت بردم خوندمشبراي ديدن اين لينك بايد تعداد پست هاي شما از 1 بيشتر بايد.اين اقدام به منظور وارد شدن شما به مباحث و ديدن نظر هاي شما مي باشد.پس از دادن پست صفحه رو ريفرش كنيد . ممنون اينم پي دي اف 43 فصلش كه خيلي زيباست و عالي حتما دانلود كنيد و بخونيد و گريه كنيدممنون هاني.......
|
About![]()
salam dostaye khofam chetorid?... man farshid .golzar ham familime . man gorme sabzi , makaroni , sop kheyli doos daram .range morede alagam germez o siyah .film tarsnak o jangi doos daram .....mer30 ke be ma sar zadid bazam biyayd haaaaaa montazeretonam nazar yadeton nare.... Archivesدی 1388آبان 1388 Specific
آپلود عکس
آلبوم تصاویر منLinkDump
shaghayegh joooooooooooon |